aleshanee

سعی در معقول و متعادل بودن با مردمان نفهم کار بسیار خطرناکی است !

aleshanee

سعی در معقول و متعادل بودن با مردمان نفهم کار بسیار خطرناکی است !

ما از قبیله‌ای هستیم که مدام می‌پرسیم ، و اینقدر می‌پرسیم تا دیگه هیچ امیدی باقی نمونه!

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندهای روزانه

۸۳۷ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

یکبار به مترسکی گفتم : " لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده اى ؟" گفت : " لذت ترساندن عمیق و پایدار است ، من از آن خسته نمی شوم ."
دمی اندیشیدم و گفتم : " درست است ؛ چونکه من هم مزه ی این لذت را چشیده ام ."
گفت : " فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند ."
آنگاه من از پیش او رفتم ، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من .
یکسال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد .
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند .
پیامبر و دیوانه ( جبران خلیل جبران )
  • Zed.em
ولی در سیاست ، دولتهای 'موج دوم' خود را بطور روزافزونی در مواجهه با نوعی تعارض جدید ناشی از جدایی تولید از مصرف ، مستأصل دیدند . تأکید مارکسیست ها بر تضاد طبقاتی ، بطور منظم بر تعارض وسیعتر و عمیق تری که از تضاد بین خواسته های تولیدکنندگان (کارگران و مدیران هردو ) در مورد افزایش حقوق ، سود و مزایا و خواسته های متضاد با آن از طرف مصرف کنندگان ( منجمله خود همان کارگران ) برای قیمت های پایین تر ، ناشی شده بود سرپوش گذاشت . اهرم سیاست اقتصادی بر این نقطه اتکاء داشت .
گسترش نهضت مصرف کننده در ایالات متحد ، قیامهای اخیر لهستان علیه افزایش قیمت ها توسط دولت ، مباحثات بی پایان در بریتانیا بر سر قیمت ها و سیاست های تعیین حقوق و دستمزد ، منازعات مرگبار ایدوئولوژیک در اتحاد جماهیر شوروی درباره ی اولویت صنایع سنگین بر کالاهای مصرفی یا بالعکس ، همگی وجوه تعارض عمیقی هستند که در همه ی جوامع اعم از سوسیالیست و سرمایه دار به دنبال جدایی تولید از مصرف ( صنعتی شدن ) بوجود آمده است .
نه تنها سیاست بلکه فرهنگ نیز تحت تأثیر این شکاف شکل گرفته است . زیرا این شکاف تمدنی بوجود آورد که بیش از هر تمدن دیگر در تاریخ پول پرست ، آزمند ، تاجرمسلک و حسابگر بوده است . لزومی ندارد که انسان مارکسیست باشد تا با مانیفست کمونیست در این ادعانامه ی مشهور علیه جامعه ی جدید هم عقیده باشد ، در آنجا که می گوید : "دیگر بین انسان با انسان هیچ رابطه ای بجز منافع شخصی عریان و پرداخت 'نقدی' عاری از احساس و عاطفه باقی نمانده است ." روابط شخصی ، پیوندهای خانوادگی ، عشق ، دوستی ، علقه های همسایگی و اجتماعی همگی در هجوم بیرحمانه ی منافع شخصی تجاری رنگ باخته اند یا به تباهی کشیده شده اند .
اگرچه مارکس بدرستی این روند غیرانسانی شدن پیوندهای بشری را شناسایی کرده است اما در انتساب آن به سرمایه داری راه خطا پیموده است . وی البته در زمانی به نگارش عقاید خود اقدام کرد که تنها شکل جامعه ی صنعتی که می توانست مشاهده کند شکل سرمایه داری آن بود . امروزه بعد از گذشت بیش از نیم قرن تجربه ی جوامع صنعتی مبتنی بر سوسیالیسم یا حداقل سوسیالیسم دولتی ، می دانیم که حرص و طمع خشونت بار ، فساد تجاری و تقلیل روابط انسانى به سطح واژه های سرد و بیروح اقتصادی دیگر فقط منحصر به نظام مبتنی بر سود نیست .
زیرا که حرص به پول ، کالا و اشیاء بازتاب سرمایه داری یا سوسیالیسم نیست بلکه بازتاب نظام صنعتی است . این امر بازتاب نقش مرکزی بازار در تمامی جوامعی است که در آنها تولید از مصرف جدا شده است و هر فردی به جای اتکاء به مهارت های تولیدی خود در رفع حوائج زندگی به بازار وابسته گردیده است .
در چنین جامعه ای بدون توجه به ساختار سیاسی ، نه تنها محصولات بلکه کار ، عقاید ، هنر و روح نیز خرید و فروش و معامله و مبادله می گردد .
موج سوم ( آلوین تافلر )
  • Zed.em
مه. با همکاری کریستیان روون و ژاک ورژس متنی را به طرفداری از نهضت معروف به 'دفاع آزاد' تهیه می کند که درماده ی دوم آن گفته می شود :
" اینکه من شایستگی و استحقاق دفاع از خودم را دارم ، به این علت نیست که قوانینی وجود دارد و به این علت نیست که من حقوقی دارم ؛ بلکه به میزانی که از خودم دفاع می کنم ، حقوقم موجودیت پیدا می کند و قانون به من احترام می گذارد . لذا پویایی دفاع ، قبل از هر چیز دیگر ، می تواند به قوانین و حقوق ارزشی را بدهد که برای ما ضروری است . حقوق ، اگر در بطن دفاع شکل نگیرد ، هیچ نیست . دفاع موجب پدید آمدن حقوق می شود و فقط دفاع است که می تواند بگونه ای ارزشمند به قانون نیرو و توان دهد ."
در ماده ی سوم این بیانیه آمده است :
" در عبارت 'دفاع از خود' وجود ضمیر 'خود' نقش و اهمیت اساسی دارد . در حقیقت قضیه عبارت است از ثبت زندگی ، موجودیت ، ذهنیت و واقعیت فرد در اعمال قوانین . دفاع از خود به معنای 'مقابله [به مثل] برای دفاع از خویش' نیست . زیرا مقابله برای دفاع از خویش یعنی اینکه انسان خود عدالت را اجرا کند ، یعنی اینکه خود را بصورت یک نهاد قدرت درآورد و به دلخواه خود رفتار کند . درحالیکه درست برعکس ، دفاع از خود یعنی خودداری از بازی دلخواه نهادهای قدرت و استفاده از حقوق برای محدود کردن دامنه ی اقدامهای آنان ."
به گفته ی کریستیان روون ، این متن را خود فوکو تدوین کرده است .
نیچه ، فروید ، مارکس ( میشل فوکو )
  • Zed.em
"ساد و بیشا (۱۸۰۲ _ ۱۷۷۱ مؤسس تشریح عمومی) که همعصرانی بیگانه با هم ، اما همزادند ، مرگ و جنسیت را درون تن انسان غربی جای داده اند . این دو تجربه ، غیرطبیعی ، خلاف عادت و سرشار از قدرت اعتراض مطلق هستند و فرهنگ معاصر بر مبنای آنها رؤیای دانشی را بنیان نهاده است که امکان مطرح کردن انسان طبیعی را می دهد ."
نیچه ، فروید ، مارکس ( میشل فوکو )
  • Zed.em
اگر هیچکس دنبال لذت نمی بود و اگر تنها راحتی و سکون خاطر ارزشمند بود ، هدیه ی من ناچیز می نمود ؛ این هدیه وجد است و آذرخشی که در قلب آن می درخشد - ژرژ باتای (مجرم)
...
کانت نوشته است :
" در فلسفه ی جدید و معاصر ، پرسشی از سنخ دیگر و استسفاری انتقادی به شیوه ی دیگر مطرح است . مسأله ای که دقیقا با پرسش از روشنگری ، و یا در این متن درباره ی انقلاب آغاز شد ؛ سنت انتقادی نوین این پرسش را مطرح می کند : زمان حاضر ما چیست ؟ و میدان حاضر تجربه ی ممکن ما کدام است ؟ این مسأله ارتباطی با تحلیل حقیقت ندارد ، بلکه بیشتر پرسشی است در خصوص آنچه می توان به عنوان هستی شناسی زمان حال بدان اشاره کرد ، یعنی هستی شناسی خود ما ، و به نظر من چنین می رسد که در این لحظه ، انتخاب فلسفی موجود در فراروی ما همین است : می توان فلسفه ی انتقادی را برگزید که بطور کلی فلسفه ی تحلیلی حقیقت به نظر خواهد آمد و یا می توان شیوه انتقادی تفکر را انتخاب کرد که به شکل هستی شناسی خود ما و هستی شناسی زمان حال است . چنین فلسفه ای است که از هگل تا مکتب فرانکفورت ، از طریق نیچه و ماکس وبر ادامه یافت ، و شیوه ی تدبری را پایه نهاده که من نیز کوشیده ام در چارچوب آن کار کنم ."
همچنین از متنی نقل قول می کنم که فوکو در آن -متأسفانه آخرین بار- شیوه ی کار خود را با متن دیگری مقایسه می کند که مشابه متن خود اوست و معنای آنرا غنا می بخشد :
" ولی اگر امروز وظیفه ی فلسفه ، یعنی فعالیت فلسفی ، نقد خود تفکر نباشد پس چیست ؟ آیا وظیفه ی فلسفه این نیست که به جای مشروعیت بخشیدن به آنچه از پیش می دانسته ایم دریابد که چگونه و تا چه اندازه می توان به گونه ای متفاوت اندیشید ؟ خنده دار است که گفتار بکوشد از بیرون برای دیگران قانون وضع کند و به آنها بگوید که حقیقت شان واقعا در چه نهفته است و چگونه باید آنرا بیابند ، و یا اینکه سعی کند نادرستی های شیوه های آنها را اثبات کند . با وجود این ، گفتار فلسفی حق دارد که درباره ی چیزی تحقیق کند که به زعم خودش ، می توان با استفاده از دانشی بیگانه تغییرش داد ."
...
در کاری که انجام می دهیم ، تفکر به جز دانش و نظریه ی محض چه نقشی می تواند ایفا کند ؟ بوله پاسخ این پرسش را یافته است : " تفکر به ما قدرت می دهد تا قواعد را با همان چیزی که آنها را وارد بازی می کند نقض کنیم ."
نیچه ، فروید ، مارکس ( میشل فوکو )
  • Zed.em
از خود می پرسم که آیا این مکانمندی (spatialite) و این بازی نیچه با عمق ، قابل قیاس با بازی به ظاهر متفاوتی نیست که مارکس با سطحی گری (platitude) کرد ؟ مفهوم سطحی گری برای مارکس بسیار مهم است ؛ مارکس در ابتدای کتاب سرمایه توضیح می دهد که چگونه بر خلاف پرسئوس ، او باید در مه فرو رود تا به واقع نشان دهد که نه هیولاهایی وجود دارند و نه معماهایی عمیق ، زیرا تمام آن عمقی که در مفهوم ساخته و پرداخته ی بورژوازی از پول ، سرمایه ، ارزش و غیره وجود دارد در واقع چیزی جز سطحی گری نیست .
نیچه ، فروید ، مارکس (میشل فوکو )
  • Zed.em
فروید در جایی می گوید که سه جراحت (blessures) بزرگ با سرشتی خودشیفته (narcissique) در فرهنگ غرب وجود دارد : جراحتی که کوپرنیک وارد آورد ؛ جراحتی که داروین با کشف اینکه انسان از نسل میمون است وارد کرد ؛ و جراحتی که خود فروید با کشف اینکه خودآگاهی بر ناخودآگاه استوار است وارد آورد . از خود می پرسم آیا نمی توان گفت که فروید ، نیچه و مارکس ما را در محاصره ی کار تأویل که همواره بر خود بازتاب می شود قرار داده اند ، و بدین ترتیب در گرداگرد ما و برای ما ، آیینه هایی قرار داده اند که تصویرهایی را به ما منعکس می کنند و جراحت های پایان ناپذیر همین تصویرها خودشیفتگی امروز ما را شکل می دهند . می خواهم در اینمورد چند نکته را مطرح کنم و آن اینکه در هر حال به نظرم می رسد مارکس ، نیچه و فروید نشانه ها را در جهان غرب تکثیر نکرده اند و به چیزى فاقد معنا معنای تازه ای نبخشیده اند ، در واقع آنان در کل ، ماهیت نشانه و شیوه ی تأویل پذیری نشانه را تغییر داده اند .
نیچه ، فروید ، مارکس ( میشل فوکو )
  • Zed.em
آفریدن جهان : در سه هزار سالی که اهریمن در قعر دوزخ افتاده بود هرمزد به آفریدن این جهان و کامل ساختن جهان مینوی پرداخت ، تا چون اهریمن بدنهاد پیکار آغاز کند این جهان در برابر وی چون سنگری استوار باشد .
در جهان مینوی هرمزد نخست ایزدان ششگانه را برای یاری خود آفرید تا در نگاهبانی عالم و نبرد با اهریمن یاور وی باشند . اینان بهمن و اردیبهشت و شهریور و اسفندارمزد و خرداد و مرداد بودند .
اهریمن نیز شش دیو مهیب و بدکار بیاری خود آفرید . می توخت دیو دروغ و اکومن دیو بدمنشی و بداندیشی ، سالار این دیوان بودند و در برابر اردیبهشت ایزد راستی و بهمن ایزد نیک منشی آفریده شدند .
در ساختن جهان ، هرمزد از روشنایی بیکران آغاز کرد . از روشنایی بیکران آتش را آفرید و فروزش و تابندگی را از روشنایی بیکران در آن نشاند . از آتش باد را به صورت جوانی پانزده ساله آفرید . از باد آب را برای مغلوب ساختن دیو تشنگی آفرید و از آب خاک را پدید آورد .
چون عناصر عالم از آتش و باد و آب و خاک آماده شد به ساختن این جهان پرداخت .
جهان ما : نخست گنبد آسمان را از پولاد گداخته آفرید و آنرا حصار عالم کرد و سر آنرا به روشنایی بیکران پیوست . آسمان چون زرهی بود تا هرمزد در جنگ با اهریمن بخود بپوشد .
دوم دریاها را آفرید و برای آنکه دریاها بپاید و خشکی نبیند باد ابرانگیز را بیاری دریاها گماشت .
سوم زمین را در میان گنبد آسمان بیک پهنا و یک درازا و یک ژرفا پدید آورد . روی آنرا از نشیب و فراز پوشاند و در آن کوهها پدید آورد ، و در کوهها فلزات گوناگون از آهن و روی و گچ و گوگرد نشاند . زیر زمین همه جا را آب قرار داد .
چهارم گیاه را آفرید ، بدینگونه که در وسط زمین گیاهی پدید آورد تر و شیرین ، بی شاخه و بی پوست و بی خار . این گیاه تخمه ی همه ی گیاهان را در خود داشت . هرمزد آب و آتش را بیاری وی گماشت و از آن همه گونه گیاه پدید آمد .
پنجم سالار چهارپایان اهلی را به صورت گاوی سفید در سرزمین ایران ویج* در ساحل رود دائیتی آفرید ، بعدها ایران ویج مرکز نژاد آریایی شد . هرمزد آب و گیاه را بیاری گاو گماشت تا به کمک آنها نیرو گیرد و ببالد و فرزندان آورد .
ششم کیومرث بشر نخستین را آفرید که چون خورشید درخشان بود . کیومرث را بر ساحل راست رود دائیتی آفرید و گاو سفید بر ساحل چپ قرار داشت ، و میان ایشان رود دائیتی روان بود . هرمزد کیومرث را بینا و گویا و شنوا آفرید . مردمان از نسل کیومرث و به شکل او پدید آمدند .
هرمزد آفریدگان زمین همه را از آب پدید آورد ، جز گاو و کیومرث را که گوهرشان از آتش بود .
آفرینش این جهان یکسال به درازا کشید . هرمزد جهان را در شش نوبت آفرید و پس از هر نوبت پنج روز آرام گرفت و آن پنج روز را روزهای جشن و شادی قرار داد .
هرمزد آفرینش را از نخستین روز فروردین آغاز کرد : آسمان را در چهل روز آفرید . آبها را در پنجاه روز آفرید . زمین را در هفتاد روز ، گیاه را در سی و پنج روز و حیوان را در هفتاد و پنج روز و آدمی را در هفتاد روز پدیدار کرد .
آنگاه هرمزد هفت سپهر را آفرید و ماه و آفتاب و اختران ثابت و سیار را میان زمین و آسمان در آنها جای داد و همه را آماده ی نبرد ساخت .
[...]
پس از آنکه هفت سپهر ساخته شد و موجودات این جهان از آب و باد و آتش و زمین و گیاه و جانور و آدمی پرداخته گردید ، هرمزد کار جهان را بامشاسپندان ، یاوران ششگانه ی خود ، سپرد و آنان را بر موجودات عالم نگهبان کرد و ایزدان و فرشتگان دیگر بیاری آنان گماشت .
هرمزد که خود برتر از همه بود کار مردمان را در عهده گرفت :
بهمن را که امشاسپند نخستین بود ، نگهبان چارپایان کرد .
اردیبهشت امشاسپند دوم را بپاسبانی آتش گماشت .
شهریور ، امشاسپند سوم را نگاهدار فلزات زمین قرار داد .
اسفندارمزد ، امشاسپند چهارم را بر زمین نگاهبان کرد .
خرداد امشاسپند پنجم را بر آب ها گماشت .
مرداد امشاسپند ششم را پاسدار گیاهان کرد .
داستانهای ایران باستان ( احسان یارشاطر )

*ایران ویج : نامی که ایرانیان قدیم بوطن اصلی خود و مرکز نژاد آریایی می دادند . رود دائیتی از میان این سرزمین می گذشت . دور نیست که ایران ویج خوارزم و رود دائیتی جیحون باشد .
  • Zed.em
لویل گفت : "برنارد کجاست ؟ چاقوی من پیش اوست . در ابزارخانه داشتیم قایق می ساختیم که سوزان آمد از کنار ما گذشت . و برنارد قایقش را رها کرد و دنبال سوزان راه افتاد . چاقوی من ، آن چاقوی تیز که قایق را می برد ، با خودش برد . برنارد مثل یک سیم آویخته یا دنباله ی شکسته ی زنگ همیشه در تقلاست . مثل جلبک دریایی است که بیرون پنجره نشسته باشد ، یک لحظه خشک است و لحظه ی بعد خیس . مرا سر در گم بجا گذاشت ، خودش دنبال سوزان رفت ، اگر سوزان گریه کند برنارد چاقوی مرا به او می دهد و داستانسرایی می کند . تیغه بزرگ امپراتور می شود ، تیغه ی شکسته مرد سیاه . من از موجودات دنباله رو بدم می آید . از چیزهایی که به آدم می چسبند بدم می آید . از سرگشتگی و درهم کردن چیزها بدم می آید . حالاست که زنگ می خورد و ما دیر می رسیم . حالا باید اسباب بازیها را رها کنیم . حالا باید با هم وارد بشویم . کتاب های درس و دفترهای مشق کنار هم روی رومیزی سبز چیده شده اند ."
خیزابها ( ویرجینیا وولف )
  • Zed.em
لحسا شهریست بر صحرای نهاده که از هر جانب که بدانجا خواهی رفت بادیه ی عظیم بباید بروید و نزدیکتر شهری از مسلمانی که آنرا سلطانی است بلحسا بصره است و از لحسا تا بصره صد و پنجاه فرسنگ است و هرگز ببصره سلطانی نبوده است که قصد لحسا کند .
صفت لحسا : شهریست که همه سواد و روستای او حصاریست و چهار باروی قوی از پس یکدیگر در گرد او کشیده است از گل محکم و میان هر دو دیوار قرب یک فرسنگ باشد و چشمه های آب عظیم است در آن شهر که هر یک پنج آسیاگرد باشد و همه این آب در ولایت بر کار گیرند که از دیوار بیرون نشود و شهری جلیل در میان این حصار نهاده است با همه آلتی که در شهرهای بزرگ باشد ، در شهر بیش از بیست هزار مرد سپاهی باشد ، و گفتند سلطان آن مردی شریف بود و آن مردم را از مسلمانی باز داشته بود و گفته نماز و روزه از شما برگرفتم و دعوت کرده بود آن مردم را که مرجع شما جز با من نیست و نام او ابوسعید بوده است و چون از اهل آن شهر پرسند که چه مذهب داری گوید که ما بوسعیدی ایم ، نماز نکنند و روزه ندارند ولیکن بر محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم و پیغامبری او مقرند .
ابوسعید ایشانرا گفته است که من باز پیش شما آیم یعنی بعد از وفات و او به شهر لحسا اندر است و مشهدی (آرامگاه) نیکو جهت او ساخته اند و وصیت کرده است فرزندان خود را که مدام شش تن از فرزندان من این پادشاهی نگهدارند و محافظت کنند رعیت را به عدل و داد ، و مخالف یکدیگر نکنند تا من باز آیم ، اکنون ایشانرا قصری عظیم است که دارالملک ایشان است و تختی که شش ملک بیک جای بر آن تخت نشینند و باتفاق یکدیگر فرمان دهند و حکم کنند و شش وزیر دارند پس این شش ملک بر یک تخت بنشینند و شش وزیر بر تختی دیگر و هر کار که باشد بکنکاج یکدیگر می سازند و ایشانرا در آنوقت سی هزار بنده ی درم خریده ی زنگی و حبشی بود و کشاورزی و باغبانی می کردند . و از رعیت عشر چیزی نخواستند و اگر کسی درویش شدی یا صاحب قرض او را تعهد کردندی تا کارش نیکو شدی و اگر زری کسی را بر دیگری بود بیش از مایه ی او طلب نکردندی ، و هر غریب که بدان شهر افتد و صنعتی داند چندانکه کفاف او باشد مایه بدادندی تا او اسباب و آلتی که در صنعت او بکار آید بخریدی و به مراد خود زر ایشان که همانقدر که ستده بودی باز دادی و اگر کسی از خداوندان ملک و اسباب را ملکی خراب شدی و قوت آبادان کردن نداشتی ایشان غلامان خود را نامزد کردی که بشدندی و آن ملک و اسباب آبادان کردندی و از صاحب ملک هیچ نخواستندی ، و آسیاها باشد در لحسا که ملک سلطان باشد بسوی رعیت غله آرد کنند که هیچ نستانند و عمارت آسیا و مزد آسیابان از مال سلطان دهند ، و آن سلاطین را سادات می گفتند و وزرای ایشان را شائره ، و در شهر لحسا مسجد آدینه نبود . خطبه و نماز نمی کردند . الا آنکه مرد عجمی آنجا مسجد ساخته بود نام آن مرد علی بن احمد مردی مسلمان حاجی بود و متمول ...
سفرنامه ی ناصر خسرو ( ابومعین ناصر بن خسرو القبادیانی المروزی )
  • Zed.em
اهل بازار مصر هر چه فروشند راست گویند و اگر کسی بمشتری دروغ گوید او را بر شتری نشانده زنگی بدست او دهند تا در شهر می گردد و زنگ می جنباند و منادی می کند که من خلاف گفتم و ملامت می بینم ، و هر که دروغ گوید سزای او ملامت باشد ، در بازار آنجا از بقال و عطار و پیله ور هرچه فروشند باردان آن از خود بدهند (احتمالا منظور از باردان وسیله ای برای حمل و نقل اجناس باشه (؟؟)) اگر زجاج باشد و اگر سفال و اگر کاغذ فی الجمله احتیاج نباشد که خریدار باردان بردارد ، و روغن چراغ آنجا از تخم ترب و شلغم گیرند و آنرا زیت حار گویند ، و آنجا کنجد اندک باشد و روغنش عزیز و روغن زیتون ارزان بود ، پسته گرانتر از بادام است و مغز بادام ده من از یک دینار نگذرد . و اهل بازار و دکانداران بر خران زینی نشینند که آیند و روند از خانه به بازار ، و هرجا بر سر کوچه ها بسیار خران زینی ، آراسته داشته باشند که اگر کسی خواهد برنشیند و اندک کرایه می دهد و گفتند پنجاه هزار بهیمه ی زینی باشد که هر روز زین کرده به کرایه دهند ، و بیرون از لشکریان و سپاهیان بر اسب ننشینند ، یعنی اهل بازار و روستا و محترفه و خواجگان ، و بسیار خر ابلق دیدم همچون اسپ بل لطیف تر .
و اهل شهر عظیم توانگر بودند ، در آنوقت که آنجا بودم ، در سنه تسع و ثلثین و اربعمایه سلطان را پسری آمد ، فرمود که مردم خرمى کنند ، شهر و بازار بیاراستند چنانکه اگر وصف آن کرده شود همانا که بعض مردم آنرا باور نکنند و استوار ندارند که دکانهای بزازان و صرافان و غیر هم چنان بود که از زر و جواهر و نقد و جنس و جامهای زربفت و قصب جایی که کسی بنشیند . همه از سلطان ایمن اند که هیچکس از عوانان و غمازان نمی ترسید و بر سلطان اعتماد داشتند که بر کسی ظلم نکند و به مال کسی هرگز طمع نکند . و آنجا مالها دیدم از آن مردم که اگر بگویم یا صفت کنم مردم عجم را آن قبول نیافتد و مال ایشان را حد و حصر نتوانستم کرد و آن آسایش که آنجا دیدم هیچ جا ندیدم ، و آنجا شخصی ترسا دیدم که از متمولان مصر بود چنانکه گفتند کشتیها و مال و ملک او را قیاس نتوان کرد ، غرض آنکه یکسال آب نیل وفا نکرد و غله گران شد ، وزیر سلطان این ترسا را بخواند و گفت سال نیکو نیست و بر دل سلطان جهت رعایا بار است ، تو چند غله توانی بدهی ، خواه ببها خواه بقرض ، ترسا گفت به سعادت سلطان و وزیر من چندان غله مهیا دارم که شش سال نان مصر بدهم ، در این وقت لامحاله چندان خلق در مصر بود که آنچه در نیشابور بودند خمس ایشان بجهد بود ، هر که مقادیر داند معلوم او باشد که کسی را چند مال باید تا غله ی او این مقدار باشد و چه ایمن رعیتی و عادل سلطانی بود که در ایام ایشان چنین حال ها باشد و چنین مال ها که نه سلطان بر کسی ظلم و جور کند و نه رعیت چیزی پنهان و پوشیده دارد ، ...
سفرنامه ی ناصرخسرو ( ابومعین ناصر بن خسرو القبادیانی المروزی )
  • Zed.em
یازدهم رجب سنه ی ثمان و ثلثین و اربعمایة از آنجا بکویمات شدیم . و از آنجا بشهر حما شدیم شهری خوش آبادان بر لب آب عاصی و این آب را از آن سبب عاصی گویند که جانب روم میرود . یعنی چون از بلاد اسلام ببلاد کفر میرود عاصیست و بر این آب دولابهای بسیار ساخته اند . پس از آنجا راه دو می شود یکی بجانب ساحل و آن غربی شامست و یکی جنوبی به دمشق می رود ما براه ساحل رفتیم . در کوه چشمه ای دیدم که گفتند هر سال چون نیمه ی شعبان بگذرد آب جاری شود از آنجا و سه روز روان باشد و بعد از سه روز یکقطره نیاید تا سال دیگر . مردم بسیار آنجا بزیارت روند و تقرب جویند بخداوند سبحانه و تعالی و عمارت و حوضها ساخته اند آنجا چون از آنجا بگذشتیم بصحرایی رسیدیم که همه نرگس بود شکفته چنانکه تمامت آن صحرا سپید می نمود از بسیاری نرگسها . ...
سفرنامه ی ناصر خسرو ( ابومعین ناصر بن خسرو القبادیانی المروزی )
  • Zed.em
در ربیع الآخر سنه سبع و ثلثین و اربعمایه که امیر خراسان ابوسلیمان جعفری بیک داوود بن مکائیل بن سلجوق بود ، از مرو برفم (برفتم) بشغل دیوانی و به پنج دیه مروالرود فرود آمدم که در آن روز قران رأس و مشتری بود . گویند که هر حاجت که در آن روز خواهند باری تعالی و تقدس روا کند . بکوشه ای رفم و دو رکعت نماز بکردم و حاجت خواستم تا خدای تعالی و تبارک مرا توانگری دهد . چون به نزدیک یاران و اصحاب آمدم یکی از ایشان شعری پارسی می خواند ، مرا شعری در خاطر آمد که از وی خواستم تا روایت کند . بر کاغذی نوشتم تا به وی دهم که این شعر برخوان ، هنوز بدو نداده بودم که او همان شعر بعینه آغاز کرد . آنحال به فال نیک گرفتم و با خود گفتم خدای تبارک و تعالی حاجت مرا روا کرد پس از آنجا به جوزجانان شدم قرب یک ماه ببودم و شراب پیوسته خوردمی ، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید که قولو الحق و لو انفسکم . شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفت چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زائل کند ، اگر بهوش باشی بهتر . من جواب گفتم که حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند . جواب داد که بیخودی و بیهوشی راحتى نباشد ، حکیم نتوان گفت کسى را که مردم را به بیهوشى رهنمون باشد . بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را به افزاید . گفتم من این را از کجا آرم . گفت جوینده یابنده باشد . و پس سوی قبله اشارت کرد و دیگر سخن نگفت .
چون از خواب بیدار شدم آنحال تمام بر یادم بود . بر من کار کرد و با خود گفتم که از خواب دوشین بیدار شدم باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار گردم . اندیشیدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم فرخ نیابم . روز پنجشنبه ششم جمادی الآخر سنه سبع و ثلاثین و اربعمایه نیمه ی دی ماه پارسیان سال بر چهارصد و ده یزدجردی سر و تن بشستم و به مسجد جامع شدم و نماز کردم و یاری خواستم از باری تبارک و تعالی بگذاردن آنچه بر من واجب است و دست بازداشتن از منهیات و ناشایست چنانکه حق بسبحانه و تعالی فرموده است .
پس از آنجا به بشبورنجان رفم ، شب بدیه باریاب بودم و از آنجا به راه سنگلان و طالاقان بمروالرود شدم . پس به مرو رفتم ...
سفرنامه ی ناصر خسرو ( ابومعین ناصر بن خسرو القبادیانی المروزی )
  • Zed.em
قاعده ی بنیادین دیالکتیک از اینقرار است : هرگاه فهرست ساده ای از زیرگونه های یک گونه ی کلی به ما عرضه می شود ، همواره باید به دنبال استثنای این مجموعه بگردیم .
وحشت از اشک های واقعی ( اسلاوی ژیژک )
  • Zed.em
اگر بخواهیم به زبان هگلی سخن بگوییم ، یک رسوایی کاملا فلسفی وقتی به ظهور می رسد که فلسفه ای خود جوهر هستی جمعی را عملا مشوش کند ، یعنی آنچه را که لاکان 'دیگری بزرگ' می نامید ، یا همان مجموعه ی پنهانی مشترک از باورها و هنجارهایی که کنش و واکنش ما را تنظیم می کنند .
ترفند 'رسوایی' ها عمدتا این نیست که اینها رویدادهای عمومی سخیفی اند ، بلکه بیشتر این است که جنبه ی حقیقی تضاد را جابجا می کنند . مثلا دو 'رسوایی علمی' بزرگ در قرن گذشته را در نظر بگیریم : داروین و فروید . رسوایی کشف داروین این تصور نیست که انسان از طریق فرایند طبیعی تکامل ، از دل سلسله ی حیوانی سر برآورد ؛ بلکه برعکس ، این رسوایی در آن تصور مرموزتر جای دارد که می گوید تکامل نه یک حرکت پیشرونده ی تدریجی ، بلکه عبارت است از ظهور کاملا تصادفی و غیرضروری گونه های جدید بدون هیچ مقیاس عینى ای که با استفاده از آن بتوان آن گونه ها را به ترتیب اولویت و اهمیت مرتب کرد . به همین سان آنچه در انقلاب فرویدی واقعا رسوایی برانگیز است تأکید بر نقش سکسوآلیته یا تمایل جنسی در زندگی انسان نیست ، بلکه برعکس ، تأکید بر این است که سکسوآلیته ی انسان ، به عنوان نقطه ی مقابل جفتگیری حیوانی ، به لحاظ ساختاری از خصلتی مازادین و یا شکست خورده برخوردار است .
و این بیش از همیشه ، در مورد جدیدترین رسوایی 'فلسفی' به اصطلاح ماجرای اسلوتردایک ، که در سال ۱۹۹۹ در آلمان به پا شد صادق است ؛ آن هم وقتی که پیتر اسلوتردایک ، نویسنده ای که بیست سال پیش با کتاب نقد 'خرد کلبی مشرب' مشهور شده بود ، از سوی شمار کثیری از رسانه های لیبرال متهم شد که دستور کار نازی ها در مورد تولید ژنتیکی برای پدید آوردن یک نژاد برتر را در شکل و شمایل امروزین تبلیغ می کند . صرف نظر از هر قضاوتی که درباره ی اسلوتردایک داریم ، ماهیت آنچه او عملا انجام داد حاکی از ناتوانی موضع اخلاقی چپ لیبرال (که بهترین تجسم خود را در اخلاقیات هابرماس در خصوص کنش ارتباطی می یابد) برای مقابله با چالش های جدیدی است که دیجیتالی شدن زندگی روزمره ی ما و چشم انداز دخالت های بیوژنیک در 'جوهر' فرد انسانی در برابرمان قرار داده است . در نهایت ، کل خطوط قرمزی که نباید از آنها گذشت (در توافق تام و تمام با واکنش کلیسای کاتولیک) : ما تا کجا می توانیم پیش برویم ؟ در کجا باید توقف کرد ؟ خلاصه اینکه این دیدگاه ، واکنشی و دفاعی است : مفهوم به ارث رسیده ی 'انسانیت' را می پذیرد ، و سپس در ادامه این پرسش را پیش می کشد : چه مرزها و محدودیت هایی را باید بر تکنولوژی های جدید وضع کنیم تا ذات 'انسانیت' به خطر نیفتد ؟ پرسش واقعی که باید پرسیده شود دقیقا عکس این است : تکنولوژی های جدید چگونه ما را وا می دارند تا خود همین مفهوم به ارث رسیده ی پذیرفته شده درباره ی 'انسانیت' را از نو تعریف کنیم ؟ آیا کسی که ژنوم اش در معرض دستکاری تکنولوژیک قرار گرفته هنوز کاملا 'انسان' است ؟ و اگر پاسخ مثبت است : آزادی او استوار بر چیست ؟ بدین ترتیب باز هم پایگاه واقعی رسوایی ، که عبارت است از نیاز به تجدید نظر درباره ی خود آن تصوری که می گوید انسان چیست ، جابجا شده است .
وحشت از اشک های واقعی ( اسلاوی ژیژک )
  • Zed.em
من سرگذشت مصیبت بار نسلی را نوشتم که رو به زوال می رود . هیچ نخواستم از معایب و فضایلش ، از اندوه سنگین و از غرور سردرگمش ، از تلاش های پهلوانی و از درماندگی هایش زیر بار خرد کننده ی یک وظیفه ی فوق انسانی ، چیزی پنهان کنم : این همه مجموعه ای است از جهان ، و اخلاق ، و زیبایی شناسی ، و ایمان ، و انسانیت جدیدی که دوباره باید ساخت ... اینک آن چیزی که ما بودیم .
مردان امروز ، جوانان ، اکنون نوبت شماست ! از پیکرهای ما پله ای برای خود بسازید و پیش بروید . بزرگ تر و خوشبخت تر از ما باشید .
خود من به روح گذشته ام بدرود می گویم ؛ و آنرا همچون پوسته ای خالی پشت سر می افکنم . زندگی یک سلسله مرگ ها و رستاخیزها است . بمیریم کریستف ، تا از نو زاده شویم - اکتبر ۱۹۱۲ ر.ر
ژان کریستف ( رومن رولان )
  • Zed.em
در جوامع تجاری غرب نگرانی فزاینده‌ای وجود دارد مبنی بر اینکه شکست اکثریت کشورهای جهان برای پیاده کردن سرمایه‌داری نهایتاً اقتصاد کشورهای ثروتمند را به رکود خواهد کشاند . از آنجا که میلیون ها سرمایه‌گذار با اندوه فراوان از دود شدن وجوه خود در بازارهای نوظهور مطلع شده‌اند ، [باید گفت که] جهانی شدن خیابانی دوطرفه است : اگر کشورهای جهان سوم و کمونیستی سابق نمی توانند از نفوذ غرب خلاص شوند ، غرب هم نمی‌تواند خود را از آنها جدا کند . واکنش های مخالف سرمایه داری همچنین در خود کشورهای ثروتمند شدیدا رشد کرده است . شورش هم در سیاتل آمریکا در آستانه‌ی تشکیل اجلاس سازمان تجارت جهانی در دسامبر 1999 و هم چند ماه بعدتر ، قبل از تشکیل اجلاس صندوق بین المللی پول و بانک جهانی در واشینگتن دی‌سی صرف نظر از تنوع شکایات ، خشمی را که گسترش سرمایه داری با خود به همراه داشت نشان می‌داد . بسیاری کسان بنا کردند به یادآوری هشدار کارل پولانیی مورخ اقتصادی مبنی بر اینکه : " بازارهای آزاد می‌توانند با جامعه در تضاد قرار بگیرند و به فاشیسم منجر شوند ." در حال حاضر ژاپن تلاش می کند از طولانی‌ترین رکود از زمان بحران بزرگ بیرون بیاید . اروپائیان غربی به سیاستمدارانی رأی می دهند که به آنها 'راه سوم' را وعده می دهند . این راه آنچه را پرفروش ترین کتاب فرانسوی 'وحشت اقتصادی' می‌نامد رد می کند .
این زمزمه‌های هشدار دهنده ، هرچند نگران کننده هستند ، تاکنون رهبران آمریکایى و اروپایی را فقط تشویق کرده تا برای بقیه‌ی جهان همان توصیه‌های خسته کننده را تکرار کنند : پول‌های خودتان را تثبیت کنید ، محکم بایستید ، شورش‌های ناشی از کمبود مواد غذایی را نادیده بگیرید و صبورانه منتظر بازگشت سرمایه گذاران خارجی باشید .
البته سرمایه‌گذاری خارجی چیز خوبی است ، هرچه بیشتر بهتر ، پول با ثبات نیز خوب است ، همچنین تجارت آزاد و عملیات بانکداری شفاف و خصوصی‌سازی صنایع دولتی و هر درمان دیگری که غرب برای مقابله با مسائل اقتصادی توصیه می کند . لیکن ما همیشه فراموش می‌کنیم که سرمایه‌داری جهانی قبلا آزموده شده است . به عنوان مثال ، در آمریکای لاتین از زمان استقلال آن از اسپانیا در دهه ی 1820 تاکنون ، اصلاحات اقتصادی در جهت ایجاد نظام سرمایه‌داری حداقل چهار بار انجام شده ، لیکن هر بار بعد از استقبال اولیه ، مردم از سیاست های سرمایه داری و اقتصاد بازاری روی برگردانده‌اند . واضح است که این سیاست ها کافی نبوده و درواقع آنقدر ناقص بوده‌اند که می توان گفت تقریبا بلااثر بوده اند .
راز سرمایه ( هرناندو دوسوتو )
  • Zed.em
ساعت نه شب رفتم سر کار . سرکارگر آمد و ساعتی را که برای ثبت اوقات کار ازش استفاده می کردم نشانم داد . یک کارت هم داد بهم که فرو کردم تو ماشین و ساعت شروع کارم ثبت شد . بعد هم یک سطل بزرگ و سه چهار تکه کهنه داد دستم : " یک نرده ی برنجی دور این ساختمان هست . می خواهم این نرده را برق بیاندازی ."
رفتم بیرون دنبال نرده ی برنجی . پیدایش کردم ، دور تا دور ساختمان را گرفته بود . ساختمان عظیمی هم بود . کمی مایه ی صیقل دهنده مالیدم به نرده و با یکی از کهنه ها پاکش کردم . چندان توفیری نکرد . چندتا رهگذر از جلو ساختمان رد شدند و نگاه کنجکاوشان را دوختند بهم . من تا آنوقت مشاغل عجیب و غریب و احمقانه زیاد داشتم ، اما این یکی یک سر و گردن از همه ی آنها الکی تر و احمقانه تر بود .
به این نتیجه رسیدم که آدم نباید فکر کند . اما جطور می توانستم از فکر کردن خودداری کنم ؟ اصلا چرا قرعه ی جلا دادن این نرده ها به اسم من مادرمرده خورده بود ؟ من بایستی آن تو نشسته باشم ، پشت یکی از میزها و مشغول نوشتن مقاله ای باشم درباره ی فساد و رشوه خواری در شهرداری ! ولی خب ، فکرش را که کردم دیدم ، بدتر از این هم ممکن است ، مثلا اگر چینی بودم و تو شالیزارهای برنج چین کار می کردم خوب بود ؟!!
هزارپیشه ( چارز بوکوفسکی )
  • Zed.em
امید تنها چیزی است که آدمیزاد لازم دارد . امید که نباشد آدم دلسرد می شود . یاد دوره ای افتادم که نئواورلئان بودم ، و چند هفته ای مدام با روزی دو تا شکلات پنج سنتی سر می کردم تا بتوانم با خیال راحت بنشینم به نوشتن . اما متأسفانه ، گرسنگی کشیدن باعث اعتلای هنر نمی شود ؛ سد راهش می شود . روح انسان تو شکمش ریشه دارد . آدم بعد از خوردن یک استیک شاهانه و نوشیدن نیم بطر ویسکی ، خیلی بهتر می تواند بنویسد تا بعد از خوردن یک شکلات پنج سنتی . این افسانه هایی که راجع به هنرمند آس و پاس به هم بافته اند شر و ور است ، چندان طولی نمی کشد که هرکس متوجه می شود ، کلا همه چیز شر و ور است و عقلش می آید سرجایش و شروع می کند به کلاه برداری و دغل بازی و کلک سوار کردن تا زیرپای نفر بغل دستی اش را خالی کند و ازش جلو بیافتد . من هم می توانم از لاشه ها و زندگی درب و داغان مردان و زنان و کودکان عاجز و درمانده یک امپراطوری درست کنم ؛ چنان بلایی سرشان بیاورم که جانشان درآید . نشان شان می دهم !
هزارپیشه ( چارز بوکوفسکی )
  • Zed.em
رفتم تو رختخواب ، سر بطری را باز کردم ، بالش را قلمبه کردم و گذاشتم پشت سرم ، یک نفس عمیق کشیدم و تو تاریکی نشستم به تماشای بیرون . بعد از پنج روز اولین بار بود که با خودم خلوت می کردم . من به تنهایی معتاد بودم ، اگر تنهایی را ازم می گرفتند عین آدمی می شدم که آب و خوراکش را ازش گرفته باشند . اگر هر روز کمی با خودم خلوت نمی کردم مثل این بود که ضعیف تر می شدم ، چیزی نبود که فکر کنید بهش افتخار می کردم ، اما بدجور وابسته اش شده بودم ، تاریکی توی اتاق برایم مثل نور آفتاب بود ، یک جرعه شراب سر کشیدم .
یکهو اتاق نورانی شد ، و غرشی از بیرون به گوش رسید ، راه آهن مرتفع ، درست در امتداد پنجره ی اتاقم کشیده شده بود و حالا یک قطار مترو درست روبروی پنجره ی اتاقم متوقف شده بود . نگاهم افتاد به یک ردیف چهره های نیویورکی که آنها هم به من زل زده بودند ، قطار تکانی خورد بعد از جا کنده شد و راه افتاد ، تاریک شده بود . بعد دوباره اتاق نورانی شد ، و من دوباره به چهره ها چشم دوختم . عین این بود که تصویر دوزخ مرتب تو ذهن آدم شکل بگیرد . هر قطار آکنده از این چهره ها ، زشت تر از قطار قبلی بود و مثل این بود که جنون آمیزتر می شد و بیشتر آدم را اذیت می کرد ، من شرابم را سر کشیدم .
قضیه همینطور ادامه پیدا کرد : تاریکی ، بعد نور ... نور ، بعد تاریکی ... ته شراب که بالا آمد ، رفتم یک بطر دیگر خریدم . برگشتم ، لباسم را کندم و رفتم تو رختخواب ، آمدن و رفتن چهره ها ادامه پیدا کرد ؛ عین این بود که دارم کابوس می بینم . صدها ابلیس به عیادتم می آمدند که خود شیطان هم تاب تحمل آنها را نداشت . من شرابم را سر کشیدم .
هزارپیشه (چارز بوکوفسکی )
  • Zed.em